تبليغاتX
دختر دی
در ابتدا هيچ چيز جز يك رويا نيست
 

پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست 

پرنده اهل شکوه و اهل و گلایه و غم نیست

و خوش به حال هوایش

و خوش به حال دلش

و خوش به حال پرنده

که مثل آدم نیست

"مجتبی کاشانی"

 

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 12:0  توسط   | 

لبوی تهرونی

لبوی شیرازی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عکس دوم از بهرخ خانم می باشد.

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت 18:17  توسط   | 

 

 

هیچ می دانی چرا،چون موج،   

در گریز از خویشتن ،پیوسته

          می کاهم                       

      - زانکه بر این پرده تاریک،

      - این خاموشی نزدیک،

 

     آنچه می خواهم نمی بینم،

 

      وآنچه می بینم نمی خواهم.

 

 

پانزدهم امرداد 46- تهران

(دکتر شفیعی کدکنی)

 

+ نوشته شده در  86/08/22ساعت 18:35  توسط   | 

 

 

سلام عمو علی!!!!!!!!!!!!خیلی مخلصیم.!!!!!!!

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 20:12  توسط   | 

مترو تهران- غروب شنبه ۰۵/۰۸/۸۶ -یک کارت ویزیت درون دستگیره

 با تلاشهای خواهرم این کارت ویزیت از درون محفظه بیرون آورده شد و اسکن آن را برایتان گذاشته ام. تا خوانا باشد.اگربه مواردی که در کارت آمده احتیاج دارید با شماره ای که در آن ذکر شده تماس بگیرید.

+ نوشته شده در  86/08/06ساعت 10:26  توسط   | 

پنجشنبه 26/07/86

پنجشنبه مثلا مي خواستيم زودتر از خانه خارج شويم اما تا به خودمان بجنبيم باز هم ساعت 11 بود. به محلي رفتيم به اسم گود عربها .البته من وجه تسميه اين اسم را نمي دانم .از آنجا که اين محل در محدوه اي از شهر بود که خيلي امن نيست. زئوس در خانه ماند.و با تاکسی سرويس رفتيم.

اول نارنجستان و خانه قوام الملک و بعد خانه زينت الملوک را ديديم. توضيحات تاريخي راجع به اين دو نفر را به علی آقو مي سپارم . قدمت خانه قوام به حدود 120 سال مي رسيد و وجه مشخصه آن کاشيکاري  نقاشي منبت کاري و آئينه کاري هاي بسيار زيبا بود. عمارت اين خانه مشخصا کپي برداري از عمارت باغ ارم است و حياط بسيار زيبايي هم دارد. زير زمين اين خانه به موزه تبديل شده است. و تنها چيزي که توانستيم از آن عکس بيندازيم اين درب خاتم کاري بسياز زيبا بود.چون مسئولی که با دوربين مدار بسته همه جای ساختمان را تحت کنترل داشت به محض ديدن نور فلاش اعلام کرد که : " خانم ها حالا از اين درب عکس گرفتيد ايرادی ندارد ولی از بقيه اشيا حق عکس گرفتن نداريد." ما هم برای اينکه  Memory دوربين مان که پر از عکس بود از دست نرود ديگر در داخل موزه عکس نينداختيم.

 

 

بعد به خانه زينت الملوک رفتيم. بخشهايي از خانه زينت الملوک هم در حال بازسازي بود ولي نه حياط آن و نه اتاقها به زيبايي خانه قوام نبودند. ولي سقفهاي ايوانها که نقاشي روي چوب بود بسيار زيبا بودند.

 اما سردابه خانه زينت خانم که موزه مردم شناسي تبديل شده است و تمامي مفاخر فارس از کوروش کبير تا نصرالله مرداني را در خود جاي داده بسيار زيبا و ديدني بود. بعضي ا زمجسمه ها اينقدر واقعي بودند که انسان وحشت مي کرد.مثل مجسمه منصور حلاج در کنار حلقه دار.

مسجد نصير الملک را در سفر قبل نديده بودم .اينبار هم قسمت نشد که ببينمش. ولي يک مسجد خصوصی بوده که به علت کاشيکاري هاي زيبايش مشهور است. فاصله چنداني با خانه قوام الملک ندارد اما وقتي ما رسيديم ساعت بازديد تمام شده بود.

برگشتيم خانه و ساعت حدود 14 ناهار خورديم. غذا ششليک و چلوکباب سلطاني بود که بسيار لذيذ و مطبوع بود.کمي استراحت کرديم و ساعت حدود 16.30 به باغ ارم رسيديم. نيم ساعتي توي باغ چرخيديم. .فکر نمي کنم احتياج به توضيح داشته باشد که چقدر زيبا بود.ولي با اينکه نيم ساعت به اتمام زمان بازديد مانده بود من يکباره چنان دلم گرفت که نتوانستم طاقت بياورم.

و عملا از باغ فرار کردم.بهرخ خانم که اين وضع را ديد گفت : مي برمت جايي که تا حالا نرفته اي و پر از آرامش است. اين باغ جايي نبود مگر باغ جهان نما.

که الحق بسيار زيبا بود و پر از آرامش. از در چوبي کلون دارش گرفته( که مرا به ياد خانه قديمی پدر بزرگم می انداخت) تا عمارت آجري و چند ضلعي وسط باغ که جويهاي آب از مقابلش عبور مي کند و با اينکه سه درب ورودي دارد اما از هر دري که وارد شوي چشم انداز مقابلت يکسان خواهد بود و چون همه چيز در نهايت تقارن است. چشم دچار آشفتگي ديد نمي شود. البته هنوز قسمتهايي از آن در حال بازسازي بود ولي چمن مخملين و يکدست و سبز که همان روز کوتاه شده بود و بويش در فضا پراکنده بود چشم هر بييننده اي را نوازش مي داد. فکر کنم دو ساعتي را آنجا نشستيم. هر چه ارم دلگير و ناجور بود اينجا به من آرامش ميداد.

 

 

در مسير برگشت قلعه کريمخاني را هم ديديم.

البته فرصت نبود که داخل برويم اما از دور بسيار زيبا بود. البته اينبار  ارگ کريمخان را هم نديدم. بعد هم به مرکز خريد ستاره فارس رفتيم و تنها يکي دو سوغاتي کوچک خريديم. اصلا بعد از آنهمه اينطرف و آنطرف رفتن حس و حال خريد کردن نداشتيم. فقط مي خواستم که اينجا را هم ديده باشم. از بس که اين سعاد خانم در موقع سفرش از اين مرکز خريد تعريف کرده بود. در مسير برگشت به خانه به خيابان باغ شاه قنادي رضا رفتيم. اينطور که شنيدم از قديمي ترين و بهترين قنادي هاي شيراز است که شيريني هاي مخصوص شيراز را دارد.می خواستيم از کلوچه مسقطی عکس بگيريم و من هم سوغاتي بخرم که تمام کرده بود. اما به جايش از رستوران پرنده آبي پنکيک و کتلت براي شام خريديم. که بسيار لذيذ و خوشمزه بود.

 در عوض نيمه شب پنج شنبه بود که کلوچه مسقطی دستپخت بهرخ خانم کاملا آماده شد.

بهرخ جان اميدوارم اين خانه برايت پر از نعمت باشد و هميشه خبرهای خوب از آن شنيده شود  و سفره های رنگين در آن گسترده شود.

جمعه 27/07/86

روز جمعه تا بعد ازظهر در خانه بوديم. من بايد وسايلم را جمع می کردم. و بهرخ هم کمی کارهای عقب افتاده داشت که بايد انجام مي داد. ظهر هم دستپخت بهرخ خانم را تناول نموديم که الحق بسيار خوشمزه بود. يک ته چين بسيار خوشمزه. با ترشی و سالاد و زيتون و ... .

بعد ازظهر اول رفتيم باغ عفيف آباد موزه نظامی هيچ جای خوشايندی برای من نيست. ولی اطاقهای طبقه بالا که تمام تزئينات اتاق از پرده گرفته تا مبلمان و رنگ ديوار با هم هماهنگ هستند بسيار زيبا بود. چيزی که قبلا در مورد اتاقهای آنجا نمی دانستم اين بود که پنجره های بنا طوری ساخته شده اند که وقتی پشت يک پنجره می ايستی می توانی تا درب ورودی را ببينی. و علتش هم اين است که می خواسته اند ورود و خروج افراد را کنترل کنند و در ضمن شبها پشت اين پنجره ها فانوس می گذاشته اند و ديده بانی بسيار راحت تر می شده.

 

باران عزيزم هم خيلی دلش می خواست با ما باشد .ماهم خيلی دلمان می خواست که او هم باشد اما مثل اينکه از همان بعد از ظهر که از پيش ما رفته بود  سرمای سختی خورده بود. و من  ديگرنتوانستم ببينمش.موقع خروج از عفيف آباد زنگ زد و تلفنی خداحافظی کرديم.

بعد هم رفتيم شاهچراغ. جای همگی سبز .برای همه دوستان ديده و ناديده ام دعا کردم. عصر جمعه بود و داشتند دعای سما می خواندند و فضا آنقدر معنوی بود که دلت نمی خواست خارج شوی...........

(يا شاه چراغ حاجت همه حاجتمندان را روا کن)

فقط مانده بود آرامگاه سعدی. که تا برويم غروب شده بود.ولی اينقدر هوا خوب و مطبوع  بود که پشيمان نيستم که چرا غروب رفتيم.هم فضا زيبا بود و هم خيلی شلوغ نبود. يک ساعتی چرخيديم و عکس گرفتيم و موقع بيرون آمدن هم يک پالوده شيرازی ديگر خورديم که خيلی عالی بود. از آنجا که هنوز تا ساعت پرواز  زمان زيادی داشتم.يک بار ديگر رفتيم حافظيه.اينبار آنقدر شلوغ بود که اصلا حال و هوای دو روز گذشته را نداشت. اما حافظيه هميشه حافظيه است. با حس خاص  خودش. ساعت 19:30 فرودگاه بوديم. اما هنوز زمان داشتيم تا با هم باشيم. بهرخ ماند تا ساعت نزديک 20 و بعد که اعلام کردند که من بايد برای سوار شدن به هواپيما گيت را رد کنم .از هم جدا شديم.خدا راشکر پرواز تاخير نداشت.و راس ساعت :20:50 پريد. موقعی که هواپيما بلند شد گريه ام گرفت. دو خانم خارجی که کنار دستم نشسته بودند با تعجب به من نگاه ميکردند.دلتنگی چيزخيلی بدی است اما بغض من در شاهچراغ شکسته بود و نيمه کاره مانده بود.خداحافظ شيراز

 هواپيما دوباره هم در اصفهان توقف داشت و ساعت 11:20 به تهران رسيد.

بهرخ جان خيلی زحمتت دادم. اميدوارم در اولين فرصت بتوانم جبران کنم.

 

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 9:51  توسط   |