تبليغاتX
دختر دی
در ابتدا هيچ چيز جز يك رويا نيست

تاريخ حرکت:24/07/86

ساعت پرواز:17:40

نام هواپيمايي: هما

مقصد :شيراز

 

بعد از 3 سال از آخرين ديدارم از شيراز به دعوت دوست بسيار عزيزم بهرخ خانم روز سه شنبه 24/07/86 ساعت 17:40 و البته با يک ساعت تاخير به سمت شيراز پرواز کردم. تفاوتي که از همان ابتداي پرواز نسبت به سفر قبلي احساس کردم تعداد زياد توريست هاي خارجي بود.مخصوصا وقتي هواپيما در اصفهان توقف کرد تقريبا به جز 10 نفر همه کساني که سوار شدند خارجي بودند. و اکثرا فرانسوي و البته حدود 10-15 نفر آلماني. جاي تعجب نيست که بين دو شهر توريستي تعداد زيادي توريست وجود داشته باشد.اما تعداد آنها در مقايسه با سالهاي قبل بسيار زياد بود. اين نکته بسيار خوشحال کننده است.

بالاخره هواپيما ساعت 20:45 در شيراز به زمين نشست.با بهرخ خانم و زئوس (ماشين بهرخ) که از يک ساعت زودتر در داخل فرودگاه منتظر بودند حرکت کرديم و  اولين شام را در يک Fast food  به نام امپراطور نوش جان نموديم. از زبان دوستي شنيده ام که در بين پسران جوان اين مکان به عنوان جايي براي کل کل بر سر نوع و مدل ماشين هايشان تبديل شده است.الحق پيتزاي خوشمزه اي بود.

کلا انواع نان ها و خمير پيتزاهايي که در شيراز وجود دارد به خاطر مرغوبيت نوع آرد طعم دلچسب و خوبي دارد.

بعد از اينکه دور شهر يک گشت و گذار کوچک داشتيم به خانه رفتيم و البته وقتي بعد از مدتي دوست عزيزي را مي بيني نمي تواني که بخوابي.يک عالم حرف براي گفتن داشتيم. تقريبا ساعت 3 بود که خوابيديم.

چهارشنبه : 25/07/86

روز بعد حدود ساعت 11 بود که از خانه خارج شديم اولين جايي که ديديم. بازار وکيل و سراي مشير بود. بوي عطاري ها به مشام من خوشبو ترين بويي است در عالم که در يک بازار مي تواند وجود داشته باشد.زيبايي اين محل از پارچه هاي رنگارنگ که عشاير با آنها لباس مي دوزند تا انواع زيور آلات که از سنگهاي زيبا ساخته شده اند و انواع گليم و فرش عشايري و عطاري هايي که انواع داروهاي گياهي خوشبو و معطر با سليقه تمام کنار هم چيده اند غير قابل وصف است.

 

 

 

 

البته به لطف علي آقاي روياهای گمشده هيچ کجاي شهر براي من ناشناخته نبود. وقتي به کوچه شاشوها رسيديم. و بهرخ گفت اين همان کوچه مشهور است کلی خنديدم. البته ما کسي را نديدم که در آن وقت روز در حال انجام اين عمل باشد.بعد هم براي خستگي در آوردن يک پالوده شيرازي اصيل با آبليموي جهرمي فراوان خورديم.جاي همگي سبز.

بعد از آن نوبت به حافظيه رسيد. سکوت و خلوتی حافظيه برای بهرخ هم جای تعجب داشت . بهرخ می گفت اين همه سال من اينهمه آمدم حافظيه هيچوقت اينقدر خلوت نبوده. و آرامش حافظيه در ظهر يک روز پاييزی وقتی به عنوان يک مسافر دلتنگ  وارد اين شهر شده ای يعنی يک نعمت بزرگ.بيشتر از يک ساعت و نيم آنجا مانديم و فال گرفتيم و يکی دو سوغاتی کوچک خريدم .

 

حدود ساعت دو و نيم بعد از ظهر بود که رفتيم خانه. ناهار را که خورديم ( جهت اطلاع علي آقا ناهارکباب سلطاني) بود که بهرخ خانم زحمت کشيده بودند و سفارش داده بودند.يک کمي استراحت کرديم تا باران خانم عزيز با يک دسته گل تشريف آوردند. وقتي دوستان ناديده اي را که هيچ تصور و تصويری از صورتشان نداري و فقط مهرباني ها و لطف و محبتشان را احساس کرده اي مي بيني از صميم دل خوشحال ميشوي. باران خانم همانقدر که در نوشته هايش می بينيد زيبا مهربان و صميمي بود و البته پر سر وزبان. حالا با لهجه شيرازی  صحبت کردنش با بهرخ بماند که من بعضي وقتها واقعا متوجه نمي شدم چه مي گويند و مجبور بودند. برای من ترجمه word for word     کنند.از همه دوستان بلاگر و غير بلاگری که در خانه گرم و صميمی رويا های گمشده با آنها آشنا شده ايم هم ذکر خيري به ميان آمد و هي کاشکي کاشکي مي کرديم که اگر فلاني و فلاني هم بودند چقدر خوب می شد  و اينطوري چه آتشي که نمي سوزانديم. تا ساعت 20:30 باران خانم گل پيش ما ماند. وکلي گفتيم و خنديدم و لذت برديم. کاش مي توانست بيشتر پيش ما بماند. اما مگر اين موژان شيطان با آن SMS  هايش که دل آدم را کباب مي کرد گذاشت؟"مامان جان دلم برات تنگ شده. مامان جان I LOVE YOU   مامان جان من تنهام." خلاصه که باران را رسانديم خانه و با بهرخ خانم و يکي از دوستان ايشان در رستوران  Rabo  شام خورديم. اين جا هم مثل اينکه بهترين  Fast Food  معالي آباد است. که استيک مرغ و گوشت بسيار خوشمزه اي داشت.و البته ما در محوطه بيروني رستوران نشسته بوديم و نسيم خنک پاييزي مي وزيد و لذت غذا خوردن را دو چندان مي کرد.معالي آباد از  نظر شکل آپارتمان ها و معماري و موقعيت محلي شبيه سعاد آباد تهران بود.بعد رفتيم کنار دروازه قران و خواجوي کرماني و از دروازه قران در شب عکس گرفتيم. حدود ساعت 11 بود که رسيديم خانه.و البته تا ساعت حدود 1 بامداد کمي مقدمات راه اندازی کلوچه مسقطی را آماده کرديم و گشتي در اينترنت زديم و خوابيديم.

ادامه دارد ......

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 12:6  توسط   | 

   

دلا رفــــــيق ســـفر بخت نيــــــكخواهت بس

نسيم روضه شــــــيراز پـــ ــيک راهت بـس

دگـــر ز منزل جانان ســـفر مكــــــن درويــش

که سير معـــــنوی و کـــــنج خانقاهت بـس

و گر كمــــين بگشـــــايد غــمي ز گــوشه دل

حريــــم درگه پـــــير مغــان  پناهـــــت بـس

به صدر مصطبه بنشين و ساغري مي نوش

که اين قدر ز جهان کسب مال و جاهت بـس

زيادتي مطـــلب ،كـــار بــــر خود آســـان كـن

صراحی می لعــــل و بتی چو ماهـــت بـس

فـــلك به مـــردم نادان دهــــد زمـــام امـــــور

تو اهل فضـــلی و دانش همين گناهت بـس

هـــــــــواي مس٬كن مالـــوف و عهد يار قديم

ز رهــــروان ســـــفرکرده عذر خواهت بـس

به منت دگـــران خو مكن كه در دو جهان بس

رضــــــاي ايزد  و انعــــام   پادشاهــــت بس

به هيچ ورد دگـــر نيست حاجت اي حافـــظ

دعای نيمـشب و درس صـــــبحگاهت بــس

+ نوشته شده در  86/07/26ساعت 12:0  توسط   | 

 

 

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 10:3  توسط   | 

نمی خواستم چیزی بنویسم. چون می دانستم تلخ خواهد بود. امروز از اول صبح هم خودم تلخ هستم. هم اوقاتم تلخ است .هم حالم خوش نیست و هم اینکه به شدت دلتنگم.

 من امروزباز دلتنگم. این را که دیگر می توانم بگویم.امروز همه چیزهایی را که نمی توانم بگویم ................

درپس این کلمه در دلم فریاد  زده ام.ولی دیگر طاقتم تمام شد.پس نوشتم.

 

از صبح این شعر شاملو رابا خودم زمزمه می کنم.

 

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ائی می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند!!!!!!

 

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 12:0  توسط   | 

 

پاييز

 

کاش چون پاييز بودم... کاش چون پاييز بودم

 

کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

 

برگ هاي آرزوهايم يکايک زرد مي شد

 

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

 

آسمان سينه ام پر درد مي شد

 

ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد،

 

اشک هايم همچو باران

 

دامنم را رنگ مي زد

 

وه چه زيبا بود اگر پاييز بودم

 

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

                                         "فروغ فرخزاد"

                                   

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 15:22  توسط   | 

به ضیافتمان خوانده اند

بر خوانی ناپدید

 

آنچه در دست داریم تصویری از طعامی است و تصوری از جام

 

بیهوده

دست و دهان می جنبانیم

و مست شرابی موهوم

به رقص در می آییم.

 

<عمران صلاحی>

 

 

پی نوشت :

1 - از آدمی که چند روزه  به شدت سرما خورده و در حال تب و هذیان بوده توقع زیادی نداشته باشید.

 2- از همه دوستان که این چند روزه تلفنا،کتبا،ایمیلا،شفاها جویای احوال اینجانب بوده اند کمال تشکر را دارم.

3- این شعر هیچ ربطی به ماه رمضان ندارد.فکر بد نکنید.

 

 

+ نوشته شده در  86/07/13ساعت 12:11  توسط   | 

 

این پست تقدیم می شود به حسین آقای عزیز .

اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجادة من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو.
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،
پي قد قامت موج.
كعبه ام بر لب آب،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر

حجرالاسود من روشني باغچه است.
اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم.
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك سيلك.
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟
پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف ساية دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطة برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد، قوسي از دايرة سبز سعادت بود.
ميوة كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي بر مي داشت، دست فوارة خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر، بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.
طفل، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچة سنجاقك ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پلة مذهب بالا.
تا ته كوچة شك،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.
چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.
ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسة داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي برد نماز.
بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: شما

من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم، از جنس بهار.
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.
قاطري ديدم بارشانشا

اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال«.
عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».
من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت.
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشة آن پيدا بود:
كاكل پوپك،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچة تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روز چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.
پله هايي كه به گلخانة شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابة الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطرة شط مي شست.
شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هستة زردآلو را، روي سجادة بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از خزرنقشة جغرافي، آب مي خورد.
بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.
عشق پيدا بود، موج پيدا بود.
برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچة زن.
بوي تنهايي در كوچة فصل.
دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.
سفر دانه به گل.
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.
جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز.
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
چنگ خونين انار و دندان.
جنگ «نازي»ها با ساقة ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.
حملة كاشي مسجد به سجود.
حملة باد به معراج حباب صابون.
حملة لشگر پروانه به برنامة  دفع آفات.

حملة دستة سنجاقك، به صف كارگر لوله كشي.

حملة هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حملة واژه به فك شاعر.
فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.
قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچة خواب.
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست دولت

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.
همة روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچة يونان مي رفت.
جغد درباغ معلق مي خواند.
باد در گردنة خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچة آرام «نگين»، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.
مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم.
اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي، سرفة روشني از پشت درخت،
عطسة آب از هر رخنة سنگ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجرة تنهايي.
و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهة پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي، كفش ايمان را در كوچة شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشة شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسة غربت از باد.
من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازة اشيا جاري است.
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخة خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست، شور من مي شكفد.
بوتة خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.
تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.
من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوتة بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست،
مرگ در ساقة خواهش
و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي.
زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازة عشق.
زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچة عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبة دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.
زندگي، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربة شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشة مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي ماه،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.
زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكة دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي «مجذور» آينه است.
زندگي گل به «توان» ابديت،
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،
زندگي هندسة ساده و يكسان نفسهاست.
هر كجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت؟
من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكس كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لالة قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست،
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همة مردم شهر، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي،
زندگي آب تني كردن در حوضچة «اكنون» است.
رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.
روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانة لك لك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گرة ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز.
صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود، منطق زندة پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان، خلائي بود در انديشة درياها.
و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازة بيمارستان را.
و نپرسيم كه فوارة اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجرة سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطرة موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد.
لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.
ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.

افزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونة يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشة انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجرة سرخ ـ گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است.
در نبنديم به روي سخن زندة تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم.
پرده را برداريم:
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.
ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجة‌يك بانك چه در زير درخت.
كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،
كار ما شايد اين است
كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبة يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلنداي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

                                          "سهراب سپهری"

                                    كاشان ، قريه چنار ، تابستان ۱۳۴۳

 پی نوشت:  ۱- اشعار و مطالب درخواستی پذيرفته میشود.

             

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 12:55  توسط   | 

مرا به من بگذار

به خويشتن بگذار

من و تلاطم دريا

تو و صلابت سنگ

من و شکوهِ تو

-         ای پر شکوهِ خشم آهنگ

من و سکوت و صبوری؟

من و تحمل دوری؟

مگر چه بود محبت،

که سنگ سنگش را

-         به سر زدم با شوق؟

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم

اميد بی ثمری خانه در دلم کرده ست

به دشت و باغ و بیابان

به برگ برگ درختان

و روح سبز گياهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

-         که عشق بیهوده ست!

 

 

مرا به خود بگذار

مرا به خاک سپار

کسی؟!

نه،هیچ کسی را دگر نمی خواهم

خوشا صفای صبوحی

صدای نوشانوش

ز جمله می خواران

خوشا شرار شراب و

-         ترنم باران

 

 

گلی برای کبوتر

گلی برای بهاران

گلی برای کسی که

 مرا صدا می زد

- ز پشت نيزاران

                                                                 "حمید مصدق"

 

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 12:0  توسط   |