زماني که جنگ شروع شد من کلاس اول دبستان بودم.اما چون سالهاي اول انقلاب بود هنوزخيلي چيزها تغيير نکرده بود.کلاس ما کلاس تل سفيد.بود. سال دوم کلاس تل سبز و از سال سوم روسري اجباري شد و هر کس هر رنگ روسري که دوست داشت مي پوشيد.ازسال اول راهنمايي مجبور بوديم مقنعه بگذاريم.هيچوقت يادم نميرود که ناظمهاي مدرسه ما تا سال آخر دبيرستان چطور مواظب بودند که ما حتي هنگامي که کفش ورزشي مي پوشيديم جورابهايمان باز هم مشکي باشد .و اسم کلاسمان در سال چهارم دبيرستان کلاس شهادت بود.تفاوت از کجا تا کجا؟ سهم من و هم نسلان من از رنگها در دوران کودکي و نوجواني مان بيرنگي و سياهي بود. در دوران دانشجويي هم وضعيت همينطور بود و حالا در محل کار باز هم همان آش است و همان کاسه.

خسته ام .خيلي خيلي خسته ام. دلم مي خواهد فرياد بزنم . آخر من انسانم. من زن ام. من عاشق زيبايي ام. من عاشق رنگ ام. من دلم رنگ مي خواهد. يک رنگين کمان هفتاد رنگ. بنفش ،قرمز،نيلي،آبي،سبز.زرد،سرخ،.... من مي خواهم زن باشم. با تمام وجودم. بدون هيچ کم و کاستي.
هفته پيش که براي خريد رفته بودم يک کاپشن زرشکي خريدم.يک تي شرت سفيد. يک دامن صورتي،يک شال قرمز هم برايم کادو آورده اند.
ديشب خواهر نوجوانم براي خودش جوراب خريده بود. نارنجي و سبز. آنقدر تشويق اش کردم که خودم هم به نظرم آمد دارم زياده روي مي کنم.
من هم بايد جوراب بخرم يکي بنفش .يکي سبز فسفري. بايد تلافی تمام سالهای سياه را در بياورم.
من دلم براي زن وجودم تنگ شده است. سه سال پيش وقتي رفته بودم کرمانشاه، ديدن زنان و دختران زيباروی کرد با لباسهاي محلي محشرشان با آن پولک ها و تورهاي روي سرشان و رنگ هاي تند و شاد باعث شده بود مثل مرد عنکبوتي تمام راه به شيشه اتوبوس بچسبم. ديدن يک دختر بلند بالا و زيبا با لباس ياسي رنگ همراه گله کوچک گوسفندانش در زمينه سبز دشت صحنه اي است که براي من زندگي را تداعي مي کند.
اما ما در شهر هر روز صبح براي اثبات توانمنديهامان به همکاران ،برادران همسران و پدران مان و براي اينکه حرمتمان را پاس بدارند با ماسکي از خشونت به جبهه کارزار مي رويم.آرام آرام زنانگي ما در پشت رنگ سياه و در پشت ماسک دروغيني که به صورت زده ايم گم ميشود بي آنکه بدانيم. و در اين ميان هنگامي که مي خواهيم ازدواج کنيم از ما توقع دارند يک خانم تمام عيار باشيم.سرشار از زندگی .پر از عشق و لطافت .پر از رنگ و حرارت.آخر مگر می شود؟من حتی نمی توانم يک آرايش ساده را هم روی صورت خودم تاب بياورم. من چيزی را در وجودم گم کرده ام. بايد بگردم و پيدايش کنم وبگذارمش سر جايش.من زنانگی ام را پيدا خواهم کرد.
پی نوشت: بهرخ جان ممنون از پيشنهادت برای موضوع اين پست
زمان سال 1357
مکان : خانه یکی از اقوام
موقیعت: تولد یک دوقلوی پسر
وقتی برای مدت 5 سال تنها فرزند خانواده باشی وهمه دوستانت حداقل یک خواهر و یا برادر داشته باشند . و تو هم اصلا بچـــه آرام و ساکتی نباشی و دلت بخواهد یک آتش پاره کنارت باشد که تو هم موقع شیطنت تنها نباشی و لذت بیــــــــــــــشتری ببری و دلت بخواهد مثل آنها خواهـــــــر یا برادری داشــــــــــته باشی که بــــــــــتوانی با او بــــازی کنی و یا بــــــــدون ترس از نــــــگاه خشمگین مادربچه او را در آغوش بگـــــیری وبرایـــــــــــــــش لالایی بـــــــــــــخوانی،.یکـــــباره که دو تا نوزاد دوقلــــو را در یک رختخواب در کــــــــــنار هم می بینی آخـــر و عاقبـــــتــــــت می شود مثل من.!!!!!!!!
5 ساله بودم که یک روز همراه مادرم به خانه یکی از اقوام که یک دو قلو به دنیاآورده بود رفته بودیم . من که تا آن زمان اسم بچه دوقلو راهم نشنیده بودم با کنجکاوی تمام به بچه ها زل زده بودم و دلم میخواست که ما هم توی خانه خودمان یکی از آنها داشته باشیم.
همه خانمها یی که آنجا بودند مشغول خوردن آشی بودند که برای ششمین روز تولد بچه تدارک می بینند. من که حوصله ام سر رقته بود رفتم توی حیاط تا بازی کنم. اما چون هیچ بچه دیگری نبود شروع کردم به تاب بازی و بعد از مدتی باز هم حوصله ام سر رفت و شروع کردم به لی لی بازی . در حین بازی دوباره یاد آن دو تا نوزاد افتادم که به خاطر آنها اینهمه سر و صدا و شور و هیجان در این خانه راه افتاده بود. پیش خودم فکر کردم چقدر خوب می شد که ما هم یک بچه کوچک در خانه داشتیم. چقدر میهمان به خانه ما می آمد و خانه ما دیگر ساکت و بی صدا نبود. شروع کردم به دویدن توی حیاط و داد می زدم " خدا به ما بچه بده !خدا به ما بچه بده!خدا به ما بچه بده!"
یکدفعه دیدم مامان خانم با صورت گل انداخته جلوی در ایستاده . دست من را گرفت و گفت بچه ساکت باش . چرا اینقدر سر و صدا می کنی؟
ولی خوب دعاهای من سال بعد نتیجه داده بود: و من در بیستم شهریور8 5 صاحب یک خواهر کوچولوی پر سر و صدا شدم.

به دست موج خيالت سپرده ام جان را
فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛
بر آن شكفته ،هزاران هزار نيلوفر .
درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،
چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟
"فريدون مشیری"
امروز ،حال و حوصله هيچ کاری را ندارم.دلم ميخواست مجبور نبودم اين ساعتها را پشت ميز اداره بگذرانم و با خيال راحت می نشستم و کتاب می خواندم . يــاد تابستانهای سالهای نوجوانی به خير.آن سالها از هر جا کتابی به دستم می رسيد مثل اينکه در يک کورس قهرمانی شرکت کرده باشم سعی می کـــردم با سرعت هر چه تمام تر کتاب را به پايان برسانم و بروم سراغ کتاب بعدی. لذت کتابخوانی بعد از نيمه شب که همه جا سکوت بود و هيچ صدايی تخيلت را پاره نمی کرد و با قهرمانهای داستانها همذات پنداری ميکردی بيشتر و بيشتر می شد.صبح که ميشد کتاب تمام شده بود اما من با چشمان ورم کرده و خواب آلود تازه ساعت خوابم فرا رسيده بود. بارها پيش مي آمد وقتی که فرصت خواندن کتاب جديدی که خودم يا دوستانم خريده بودند و يا از کتابخانه گرفته بوديم کم بود و بايد آن را به نفر بعدی می داديم تا بخواند با خواهرم دو تايي يک کتاب را می خوانديم و اينکار چقدر لذت بخش بود حتی وقتی که بعد از اينگونه کتاب خواندن با گردن کج و دردناک نمی توانستيم از جايمان تکان بخوريم.
9 يا 10 ساله بودم که فهميدم خواندن کتابهای کتابخانه پدرم هم می تواند لذت بخش باشد. تا آن زمان هنوز درگير کتابهای سفيد برفی و 7 کوتوله و چيزهايي از اين دست بودم . اما وقتی شروع به خواندن کتابهای پدرم کردم يکباره بزرگ شدم. دقيقا به ياد دارم که "جان شيفته " نوشته "رومن رولان" را در 11 سالگی خواندم. با اينکه وقتی از حالت داستانی در می آمد چيز زيادی دستگيرم نمی شد دلم نمی آمد حتی يک خطش را نخوانده بگذارم.
اينروزها کتاب "روزها "نوشته" محمد علی اسلامی ندوشن" را از دوست عزيزی به امانت گرفته ام. نثر زيبا و روانی دارد.و چون خاطره نگاری است.آن هم از پس ساليان دور و دراز به يک کلاس درس آيين نگارش می ماند که ميتوان بسيار از آن آموخت.
پی نوشت: ياد مجله کيهان بچه ها هم بخير که بسيار دوستش ميداشتم و ضميمه "دوچرخه"پنج شنبه های روزنامه همشهری شباهت بسياری به آن دارد . به همين دليل من هنوز هم به ياد آن مجله، "دوچرخه همشهری" را با لذت می خوانم .هرچند که برای گروه سنی "ج" و "د" نوشته می شود.
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
"شفیعی کدکنی"