صب زود
وقتی که باد تو کوچه صداش مياد
می رم و فوری درو وا می کنم
داد می زنم:
- آی نسيم سحری!
يه دل پاره دارم
چن می خری؟
" عمران صلاحی"
۵سال پیش درست دهه آخر مرداد ماه بود که برای خودم یک PC خریدم.
استاد زبانم چند سایت اینترنتی برای چت انگلیسی و دوستیابی اینترنتی به ما معرفی کرده بود و بچه ها هر چند وقت یکباربه عنوان موضوع Discussion در مورد دوستان مختلفی که در نقاط مختلف دنیا پیدا کرده بودند صحبت می کردند.
همیشه خاطرات جالبی از همدیگر در مورد این دوستهای نادیده می شنیدیم .آن موقع هیچوقت فکر نمی کردم روزی بتوانم یکی از این کسانی را که آن سر دنیا زندگی می کنند و به اصطلاح در این دهکده جهانی با آنها آشنا شده ام را ببینم.اما همیشه تصور دیدن این آدمها هم برایم هیجان انگیز و لذت بخش بود.
حالا هفته پیش یکی از این دوستان نادیده در ایمیلش نوشته بود احتمالا برای یک ماموریت کاری آخر هفته به ایران می آید. بیشتر شبیه یک خواب بود که تعبیر میشد . اما متاسفانه با وجود تلاش زیادی که کرد خودش نتوانست بیاید اما بهترین دوستش که چندین بار راجع به او حرف زده بود آمد و از من خواست تا اگر می توانم به دیدن این دوست بروم و اگر کمکی از دستم بر می آید برایش انجام دهم. با خوشحالی پذیرفتم. چون دقیقا در همین دو روز تعطیلی گذشته اینجا بود و من کاملا آزاد بودم.شب اول رستوران باغ گیلاس ولنجک . روز دوم کوههای جمشیدیه .ناهار هم یک پیتزا فروشی معروف در تجریش . بعداز ظهر هم کاخ موزه گلستان. حدود ساعت ۴ هم برش گرداندم هتل لاله تا آماده شود چون شب پرواز داشت.

پی نوشت:
۱- با اینکه خیابانهای تهران خلوت بود وتازه به نظر من خیلی هم خوب رانندگی می کردند.!!!!!!!!! و خدا را شکر هیچ تصادفی را ندید مدام می گفت من که جرات نمی کنم اینجا رانندگی کنم . راننده های شما اصلا مقررات را رعایت نمی کنند. شما که می توانيد اینجا رانندگی کنيد پس در هر جای دیگری از دنیا هم می توانید رانندگی کنید.( خودمون میدونستیم)
۲- نکته جالب در مورد قسمتهای مختلف کاخ گلستان : هیچکدام از صنایع دستی ما آنجا دیده نمیشد.!!!!!! همه دیوارها با تابلوهای رنگ و روغن بزرگ از امپراطور دانمارک و سويس و پروس و مونته نگرو ( وحشتناک بود .فکرش را بکنید مونته نگرو کلا مگه چقدرهست که حالا اینقدر مهم شده؟)پر بود. آنقدر قضیه مضحک بود که این بنده خدا مدام از من بیچاره می پرسید چه ارتباطی بین عکس این آدمهایی که اینجا گذاشته اند وجود دارد؟ ( بابا به من چه؟ مگه من اینارو گذاشتم اینجا؟)
۳- داخل یکی از تالارها چند تا عکس از فتحعلی شاه قاجار بود با آن ریشها که تمام صورتش را پوشانده و تا روی نافش می رسد.با تعجب می پرسید اینها هم ایرانی بوده اند؟ ( حالا از دیروز می گفت ایرانیها مردم زیبایی هستند ولی وقتی این عکسها را دید فکر کنم از حرفش پشیمان شده بود که مدام این سئوال را تکرار می کرد.)( همیشه به خاطر بی لیاقتی ها و خیانتی که به کشور کرده بودی و اینهمه از خاک وطن را به باد داده بودی ازت متنفر بودم مردک مزخرف ولی حالا باید به خاطر اون قیافه حماقتت هم جواب پس بدم. امیدوارم عذابت توی آن دنیا صد برابر شود.)
۴- حتی ظروفی که داخل تالارها بود و به عنوان هدیه به شاهان قجری داده بودند نیز اروپایی بود.یکی از سرویسهای چینی توجهش را جلب کرد. می گفت مادر بزرگ من هم یک سرویس از این چینی با این طرح دارد ولی اینها طلا کوبی هایی دارند که سرویس مادر بزرگم ندارد.( خیلی جالبه .حالا تازه معلوم هم نیست این شاهان قجر با آن مغزهای کوچکشان را کسی آنقدر جدی گرفته باشد که روی سرویس هم طلاکاری واقعی باشد. من که فکر می کنم بعید نیست آب طلا باشد.)
۵- تنها چیزی که ایرانی بود خود ساختمان کاخ و باغ محوطه کاخ بود. کاشیکارهای هفت رنگ کل نمای کاخ و ایوان آئینه کاری شده بیرون شمس العماره و سقف گنبدی داخل یکی از تالارها تنها چیزهایی بودند که به طور کامل هنر ایرانی را با تمام فخر و جلوه و شکوهش نمایش میدادند و تنها چیزهایی بودند که تمام توجه او را به خودشان جلب کرده بودند. قسمت جالب قضیه اینکه شمس العماره که مهمترین قسمت این کاخ است بسته بود.یعنی دماغ سوخته شدیم. )
۶- کلی به خودم فحش دادم که چرا به جای کاخ گلستان به دین موزه ایران باستان نرفتیم. حداقل اینقدر خجالت نمی کشیدم که این موزه داران و مسئولین میراث فرهنگی ما چقدربی فکر هستند که به جای نمایش فرهنگ و هنر ایرانی، تابلوهای نقاشی این اروپایی ها یا چینی های گل و مرغی ژاپنی ها و چینی ها را به خودشان نشان می دهند.
۷- خدا را شکر جمشیدیه به زباله دانی شباهتی نداشت. خیلی تمیز بود .خودم هم تعجب کردم .از پلیس کوهستان باید تشکر کنم.خیلی خوشش آمده بود. آفتاب داغ اینروزهای تهران چقدر برایش لذتبخش بود.!!
۸- اما امان از دست این گشتهای ارشاد .که در ورودی پارک را با ورودی زندان اوین اشتباه گرفته بودند .آنقدر تعداشان زیاد بود که نگو .تا من روسربم یه کم شل می شد می گفت مواظب باش .من دارم موهات رو می بینم. پلیسا اذیتت نکن.(پلیس که همه جا بودنش باید پیام آور امنیت باشد نه اذیت کردن) و وقتی یه کم بالا رفتیم و دیگر پلیسی نبود . سریع گفت آها حال ندارن تا اینجا بیان بالا؟ پس دیگه راحت شدی.
۹- عاشق قله دماوند شده بود که روز اول هنگام خواندن سرود ملی در کنگره ای که به آن دعوت شده بود در روی پرده عکسش را دیده بود.
۱۰- خیلی دلش می خواست جنگلهای شمال و دریای خزر راببیند . گفت حتما باید برگردم تا دریای خزر را ببینم.
۱۱- از غذاهای ایرانی کلی کیفور شده بود. پیشنهاد من برای شام سبزی پلو با گوشت ماهیچه گوسفند در رستوران سنتی روی تخت بود . برنج را که با چنگال خورد کلی توی دلم خندیدم. و وقتی نشانش دادم که ما چطور برنج می خوریم گفت خیلی ممنون من ترجیح می دهم با این گوشت لذیذ سیر شوم تا برنج.و از همه جالبتر وقتی من شروع کردم به خوردن ریحان چنان با تعجب به من نگاه کرد که به خودم گفتم الان فکر میکند من یک جانور علفخوارم.گفت این سالاد است؟ گفتم نه. و هر چه تلاش کردم معنی ریحان به انگلیسی یادم نمی آمد. یک برگ را امتحان کرد و پشیمان شد.فردا صبح از ديکشنری نگاه کردم و گفتم.
۱۲- از همه چیز جالبتر برایش این بود که هیچ توریستی ندیدم.می گفت چرا شما توریست ندارید با اینکه اینهمه نقاط جالب دیدنی دارید؟ چرا توی موزه توریست نیست|؟ چرا توی جمشیدیه توریست نیست؟ چرا توی رستوران توریست نیست؟( خدا خیرت بدهد . با این همه ضد تبلیغی که ما برای خودمان می کنیم و وقتی کسی می خواهد به ایران بیاید پدرش را در می آوریم دیگه توریستمان کجا بود؟)
۱۳- میهمان نوازی و برخورد خوب و قیمتهای پایین ( البته به نسبت در آمد اروپایی ها) و مناطق توریستی و دیدنی و طبيعی و تاریخی و غذاهای لذیذ و هوای مطبوع همه و همه و کلی نکات مثبت دیگر فرصتهای جذب توریست و درآمد زایی برای مردم محروم و کشور توسعه نیافته ماست.اما مگر ما به این اجنبی ها و پولشان نیاز داریم؟پولتان مال خودتان. نخواستیم.
- نخواستم از خانوم حنای نازنین وبلاگستان تقیلد کنم ولی خود به خود شد ۱۳ تا. پس حق این است که از بنیانگذار این ۱۳ تایی ها هم تشکر کنم.
پریای نازنین چتونه زار می زنین؟
پی نوشت ۱: برادرم زنگ زد. ساعت ۱۱ صبح بود. میگم مگه تا حالا خوابیده بودی صدات اینقدر ضعیفه؟ می گه نه؟ می گم پس چرا اینطوری حرف می زنی؟ می گه هیچی . می گم یعنی چه هیچی . چی شده؟ می گه چيزی نشده. روزنامه امون توقیف شده. !!!!!!!!!!!!!!!!!
شوکه می شوم.آنقدر که سکوت می کنم.
قبلا نوشته بودم که قرار است یکی از دوستانم را بعد از ۱۰ سال ببینم. خوب بعد از کلی امروز و فردا بالاخره دیروز میهمان من بود.
قبلا از آمدنش کلی هیجان داشتم . چندین بار آلبوم عکسهای دبیرستان را ورق زدم .کلی خاطراتمان را مرور کردم. و سعی کردم تجسم کنم چند تا چین و چروک ممکن است روی صوتش ایجاد شده باشد.
صورت خودم را در آینه نگاه می کردم . عکسهای ۱۶- ۱۷ سالگی ام را برانداز می کردم تا ببینم خودم چقدر تغییر کرده ام و حدس بزنم او ممکن است چقدر تغییر کرده باشد.
بالاخره آمد. کلی هیجان زده بودیم. هم من . هم او .قول داده بود بچه هایش را هم بیاورد ولی نیامده بودند.ترجیح داده بودند پیش مادربزگشان بمانند تا کسی را ببینند که نمی شناختندش.
از همه چيز حرف زديم تا رسیدیم به خودش . و وقتی که گفت سال گذشته یک دوره افسرگی عميق داشته تمام بدنم لرزید. دختری که من می شناختمش پر از هیجان و التهاب . سرکش و شيطان . یک مدرسه از دستش آرام و قرار نداشتند. روزی که برای تولدش یک سوسک مرده داخل یک قوطی کبریت گذاشتیم و بعد ۵ شش جعبه که به ترتیب سایزهایشان بزرگتر می شد وآخرین جعبه را با کادوی قشنگ کادو کردیم و به او دادیم . هر چه التماس کرد نگذاشتیم توی مدرسه بازش کند. و وقتی توی خانه جلوی مادر و خواهرانش بازش کرده بود چنان جیغی کشیده بود که مادرش تمام آبا و اجداد ما را زیر سئوال برده بود .
حالا چرا باید این آدم افسردگی گرفته باشد؟
گفت و نگفت. و من از لابلای حرفهایش ،متوجه اختلافات اخلاقی،عقیدتی و رفتاری او با همسرش شدم.و چقدر برایش ناراحت شدم.
گفت یادت میاد معیار من برا ی ازدواج چی بود؟
خوب یادم می آمد همیشه می گفت "فقط پول"
گفتم یادمه چون از همان موقع هم این حرف برام عجیب بود که یک دختر ۱۷ ساله چقدر می تواند به فکر پول باشد موقعی که فقط باید به چشم و ابرو و دهان و یار فکر کند.وقتی همه همسن و سالهای ما دنبال تیپ و قیافه طرف بودند میگفت" قیافه اصلا برام مهم نیست. اخلاقش هم مهم نیست .باید یک دستگاه چاپ اسکناس باشد."
خوب همان شد که می خواست. طرف چند دستگاه لودر و تراکتور داشت و وضع مالی خوبی داشت.
اما ۱۰ سال از خودش بزرگتر بود و یک پایش هم در جنگ آسیب دیده بود.
و حالا دیروز مدام به من می گفت معیارت فقط اخلاق طرف باشد. همین و بس.
و چقدر سنگین بود که واقعیت تلخ و گزنده را از پشت همین یک جمله به ظاهر ساده با تمام وجود حس کنی و از ترس چيزهايي که ممکن است بشنوی جرات نکنی یک سئوال بپرسی و بگویی دختر آخر مگر چی شده؟
موقع خداحافظی یکدفعه برگشت و گفت" من خیلی پير شده ام؟"
و من یک آن گنگ و مبهوت به صورتش خیره شدم. حرفی برای گفتن نداشتم.خطوط صورتش درد و رنجی را عیان می کرد که بر او گذشته بود.
پس از چند لحظه فقط سعی کردم به زور لبخندی بزنم و گفتم مگر من هنوز ۱۷ ساله ام؟ خوب ما همسمن ایم دیگر . همانقدر که تو پیر شده ای من هم هم پیر شده ام.
ولی چیزی در کلامش بود که مثل زهر مار بود.
یک زندگی از سر اجبار . "به خاطر بچه هاست که تحمل می کنم"
و من که حتی نمی توانستم با او همدردی کنم.
گلزار خلد نیست به روح و صــــفای فـارس
از خاک فـــارس دور بــلاهــــای آســــــمـان
آيد به جان دشـــــــــــمن ایران بلای فارس
" احمد حشمت زاده شيرازی"
1.God is real, unless declared integer.
2. Before borrowing money from a friend, decide whether you need more.
3. Death is hereditary.
4. There are three sides to every argument: your side, my side and the right side.
5. An expert is someone who takes a subject you understand and makes it sound confusing.
6. Many things can be preserved in alcohol. Dignity is not one of them.
7. Never argue with a fool. People might not know the difference.
8. When you're right, no one remembers. When you're wrong, no one forgets.
9. Cheer up, the worst is yet to come.
10. Always remember that you are absolutely unique. Just like everyone else.
11. Well done is better than well said.
12. Everyone makes mistakes. The trick is to make them when nobody is looking.
13. Always borrow money from a pessimist. He won't expect it back.
14. If you can't see the bright side of life, polish the dull side.
15. Where there's a will there are five hundred relativ es.
16. Everybody wants to go to heaven, but nobody wants to die