
"اهورا مزدا این کشور را از شر دشمن، دروغ و خشکسالی محفوظ بدارد."
تاريخ همیشه مرا مجذوب می کند.البته مشخصا تاریخ ایران باستان را می گویم. از روزی که شروع کرده ام به خواندن کتاب کوروش بزرگ بنیانگذار امپراتوری هخامنشی" نوشته " ژرار ایسرائیل " یک چیز را به شدت در تمام سطر سطر کتاب حس کرده ام. روش تحقیقی کتاب بر اساس مستندات موجود.به دور از بزرگنمایی ها یی غلو آمیز . نه اینکه تا حالا به این مورد برخورد نکرده باشم. اما در نوشته های برخی نویسندگان ایرانی مخصوصا زمانی که از ایران باستان می نویسند چنان حس ناسیونالیستی وحشتناکی می بینی که بعضی وقتها فکر می کنی آن آدمها که بالطبع آبا و اجداد خود ما هستند یک سری آدمهای فرا زمینی با قوای جسمانی و هیاکل غولان بوده اند.گاهی وقتها فکر می کنی به جای یک کتاب صرفا تاریخی که فقط باید اطلاعات تاریخی مستند و واقعی را آورده باشد یک کتاب افسانه ها و اساطیر رامی خوانی. ولی در این کتاب که ترجمه روانی از آقای "مرتضی ثاقب فر" است گاهی حتی احساس می کنی در حال خواندن یک رمان هستی ولی البته هیچگاه حتی در زمان رمان وار شدنش از حالت یک نوشته علمی بیرون نمی آید.
سعدی این منزل ويران چه کنی جای تو نیـست رخت بر بند که مـــــنزلگه احرار آنجاست

پی نوشت: با تشکر از سایت دوربین دات نت که این عکس را از آنها وام گرفته ام.
پی نوشت ۲: خواهر گلم تولدت مبارک!!

"عشق آتشین داشته باش به او که باید تا مدتها دور از او باشی."
"عشقی که آن را می یابیم خوب است اما آن عشقی که خود بیاید بهتر است."
"ستایش آنجه از دست رفته است ،یادآوری آنرا شیرین می کند."
"آينه به تو می نمایاند که تو چقدر زيبایی و تو می نگری که چگونه دقایق پر ارزش از دست می روند."
" غافل از خود، اغلب در طلب چيزهایی هستیم که به ما آسيب می رسانند،آن چیزهایی که نیروهای خردمند به نفع ما از ما دریغ می کنند."
"به خود راست بگو و همیشه ، شب و روز ،چنین باش .آن گاه دیگر توان دروغ گفتن به کسی را نخواهی داشت."
"نادانی ، نفرين خداست و دانش همانند بالی که با آن به آسمان پرواز کنی"
"آنان که توان آزردن دارند و هیچکس را نمي آزارند به درستی که وارثان شکوه ملت اند."
و کلام آخر :
"شادی لذت بردن از دوستان نيک و شادی روزهای با طراوت عشق قرين دلهایتان باد"
که در من و تو گل آفتاب روئيد
به شهر شهره شعر و شراب مي رفتيم
به کهکشان پر از آفتاب مي رفتيم
قلندارنه - گريبان دريده تا دامن
به آستانه " حافظ "
- خراب مي رفتیم-
و چشم های تو با من هميشه مي گفتند:
"رها شو از تن خاکی
"از اين خيال که در خيل خواب ها داری
"مرا به خواب مبين
"بیا به خانه من،
- خوب من ـ
به بيداری!"
وز ين فسانه شيرين به خواب مي رفتيم
و چشم های سياهت سکوت مي آموخت
ز چشم های سياهت هميشه مي خواندم
تو مثل ريگ بيابان دروغ مي گويي
درون آن برهوت
اين من و تو " ما" مبهوت
فريب خورده به سوی سراب مي رفتيم.
"شعر از حميد مصدق"
روز مادر به همه مامانای گل ، مخصوصا به مامان ناز خودم مبارک.
فقط همین.
این جمله را باور کنم؟یعنی هرچه را که من از زندگی بخواهم میتوانم با دستان خودم به دست بیاورم؟

تا حدی درست است ولی فقط تا حدی.!!!!!!!
امروز توی این بیقراری چقدر دلم آرامش اون کویر رو میخواد.
از صمیم قلب آرزو می کنم خوشبخت باشید.
امروز اعصابم کلاً خط خطیه. فقط یک شعر از ویکتور هوگو هست که بهرخ عزیزم برام میل کرده بود و من کلی ازش لذت بردم.
دلم می خواد شما هم بخوانید و ازش لذت ببرید. پس براتون مینویسم.
به پيشنهاد دوست خویم بهرخ خانم دارم در مورد حیوانی که نشانه ماه تولد افراد است تحقیق می کنم .
البته خودم هم نمی دونم آخرش می خوام به چه نتیجه ای برسم.
نخندید لطفا . مگه خنده داره؟![]()
خوب شاید یک وجه تشابه هایی بین آدم ها و حیواناتی که سمبل ماه تولد اونهاست وجود داشته باشه.
شاید آخرش به این نتیجه رسیدم که منم دو تا شاخ پیچ پیچی روی سرم دارم ولی خوب تا حالا اونا رو ندیدم.آخه من متولد ماه دی هستم و سمبل ماه دی، بز کوهی است. امیدورام به حقایق وحشتناکی در مورد این حیوان چموش نرسم که آخرش از زنده بودنم هم پشیمون بشم.
حالا اول اجازه بدید تحقیقاتم تموم بشه . نتیجه گیری با خودتون.راستی شما هم اگه مطلبی در این مورد میدونید منو بی خبر نگذارید .
فعلا که اینار و پیدا کردم. بز کوهی ، بزی.
میدونید الان یاد چی افتادم؟ وقتی بچه بودم تلویزیون یه کارتونی پخش می کرد که یه بز قهرمان اون بود و خیلی خل و مشنگ بود. اینقدر از این یادآوری خندیدم که نگو.
بهرخ خدا بگم چه کارت کنه دختر.