تبليغاتX
دختر دی
در ابتدا هيچ چيز جز يك رويا نيست
حالم خوب نیست.

ار دیروز مسموم شدم و کارم به دکتر و دارو کشیده.

سعی می کنم از لحاظ روحی به چیزای ناراحت کننده فکر نکنم.ولی مگه میشه.

درد جسمی چاره داره ولی روحم رو چه کار کنم ؟

این مسمومیت دو سه روز اذیت می کنه و خلاص . ولی با این خوره ای که به جونم افتاده چه کار کنم؟

خدایا کمکم کن.

 

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 17:35  توسط   | 

سفر بخیر مسافر من

 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 12:0  توسط  

دیروز زلزه که زمین را د رهمین تهران لرزاند من هیچ نفهمیدم.

اما امروز تو با یک جمله ات آنهم از آن راه دور چنان سر تا پا مرا لرزاندی که حس کردم تمام ویرانه های بم  بر سرم آوار می شود.

 

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 15:29  توسط   | 

اینکه بعد از ۱۰ سال یک دوست دوران دبیرستان یادت کنه و با واسطه های مختلف سعی کنه شماره تلفنش رو به تو برسونه و  تو هم تا شماره به دستت رسید بهش زنگ بزنی و اینکه لحظه اول صدای تو رو پای تلفن بشناسه  در حالی که تو داری از تعجب شاخ در میاری چون اگه خودت بودی هرگز نمیتونستی اینکارو بکنی چقدر میتونه جالب و عجیب باشه.

بعد وقتی به تو می گه که بعد از این همه سال با وجود مخالفت شوهرش الان سال سوم روانشناسی هست و یک دختر ۱۱  ساله و یک پسر ۵ ساله  هم داره در حالی که تو هنوز ازدواج هم نکردی و تو برنامه یکساله ای که برای  زندگی خودت داری هنوز هم این مسئله جایی نداره چه حالی میشی؟

من که احساس کردم زندگی نکردم.  یا اینکه بهتر بگم از زندگی عقب افتادم.

سال آخر دبیرستان از گروه  ۵ نفره ما یکی ازدواج کرده بود و  ۳ تای بقیه سال بعد ازدواج کردند و تنها من بودم که در کل کل ناگفته و پنهان با دختر عموها و پسر خاله ها و دختر عمه های نازنین باید میرفتم دانشگاه . و حتی اسم ازدواج هم که می آمد به شدت مخالفت می کردم. بعد هم که نوبت پول در آوردن بود و رو کم کنی. من اینو خریدم و تو اونو . من اینقدر در میارم و تو چقدر.

و البته مشکلات و مسائل مالی خانواده که نای نفس کشیدن و فکر کردن به این مسئله رو برای من و بقیه اعضای خانواده نگذاشته بود.

بگذریم از شنیدن صداش خوشحال شدم. همه خاطرات کلاسهای تقویتی و آبدوغ خیار درست کردن توی یه سطل بزرگ به اندازه سطل آشغال و خوردن آن با ۳۰ نفر از بچه های کلاس و معلمها.کباب آوردن بابای یکی از بچه های این گروه دم در مدرسه(چون که باباش کباب فروشی داشت)و دعوای مدیر مدرسه که آخه بوی کباب راه انداختن توی مدرسه خوب نیست. گوجه خیار خوردن های زنگ های تفریح و هدیه دادن یک سوسک قهوه ای بزرگ و براق برای روز تولد همین دوستی که ۱۰ سال بود ندیده بودمش اونم توی ۵ تا جعبه که سوسکه آخرش توی یک قوطی کبریت بود.

حالا  دارم روز شماری می کنم که زودتر ببینمش.

+ نوشته شده در  86/03/28ساعت 12:22  توسط   | 

 

 اگه گفتید این عکسهای بالا نشانه چیست؟و چه چیزی را تو ذهن شما مجسم میکنه؟

خیلی به خودتون فشار نیارید.

اینا سنگ قبر هستند. عکس بالایی ، سنگ قبر یک زن است.

و سنگ قبر دوم ،سنگ قبر یک مرد.

حالا چرا این شکلیند؟

چون که معلوم نیست که این مردمی که اینجا دفن شده اند چه دین یا آئینی داشتند.فقط مشخص شده که چون به نیروی زایش عقیده داشتند آلات تناسلی زن و مرد برای اونها خیلی مقدس بوده و حتی در حد پرستش بوده. بنابراين سنگ قبر مردها به شکل آلت تناسلی مرد و سنگ قبر زنها به شکل پستان بوده.

حالا فکر کنید شما رو توی یک روز گرم بهار سه ساعت با مینی بوس از مسیر خاکی هزار دره ببرند بالا ببرند بالا ببرند بالا .بعدش هم کلی پیاده از در و تپه بری بالا تا همچین چیزی رو نشونت بدند. جاتون خالی اینقدر در مسیر برگشت خندیدم که نگو.شده بود سوژه تا برگشت به تهران.

جالبتر اینکه تعداد قبر خانمها خیلی خیلی کم بود و نکته دیگه اینکه هر چه مقام اجتماعی شخص فوت شده بالاتر بود درازا و پهنای این سنگ قبر بیشتر بود. فکر کنید سنگ قبر رئیس اینا چیزی حدود ۴ متر بود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و روی یک تپه جداگانه.که البته چون مسیرش خیلی سخت بود دیگه ما تا اونجا نرفتیم.

حالا داشته باشید بچه این همسفر بلاگر ما چی چی می گفت؟

"بابایی اینا شطرنج هستند؟ ما اومدیم اینجا شطرنج بازی کنیم؟ "

فکرشو بکنیدشطرنج بازی با چنین مهره هایی چه حالی میده؟

گفته بودم عمرا نمی تونید حدس بزنید.

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:13  توسط   | 

اینجا یکی از زیباترین جاهایی است که می توانید توی ایران ببینید.منطقه صعب العبوری که چشم اندازهای بسیار زیبایی از گندمزار،گل های وحشی و کوه و دره دارد.دره هایی که به نظر می رسد تمامی ندارند.

سه ساعت راه با مینی بوس از یک جاده خاکی را که طی می کنی به آن مقبره ای که در بلندی قرار  دارد می رسی . مقبره خالد نبی . پیامبری که چهل سال پیش از پیامبر اسلام مبعوث شده بوده و دین مسیحیت را تبلیغ می کرده است.

بعد از این منطقه باید یک پیاده روی جانانه در یک منطقه با شیب و سر بالایی های نفس گیر داشته باشی تا به یک جایی برسی که خیلی خیلی جالب است.

در پست بعدی راجع بهش توضیح میدم.

عمرا اگه بتونید حدس بزنید.

 

+ نوشته شده در  86/03/23ساعت 17:24  توسط   | 

ببخشید که اینقدر دیر دارم عکسهای سفر رو ميذارم.

تا عکسها به دستم برسه طول کشيد.

این عکسهایي که این بالا می بینید مربوط به جنگل ناهار خوران است که وجه تسمیه آن طبق گفته های لیدر محلی تور به خاطر این است که در گذشته چون مردم امکانات تفریحی خاصی نداشتند وقتی میخواستند برای گردش و تفریح به طبیعت بروند در اصطلاح محلی به جای اینکه مثلا بگویند داریم میریم پیک نیک میگفتند داریم میریم ناهار خوران.یعنی داریم میریم جایی که ناهار بخوریم.

فعلا اینارو داشته باشید تا بعد.

 

جنگل بسیار بسیار زیبایی بود.و البته تمیز !!!! و کم مسافر به نسبت بقیه جاهای شمال .مخصوصا در تعطیلات ۱۴ و۱۵ خرداد سکوت و خلوتی جنگل خیلی تعجب برانگیز بود.

 

+ نوشته شده در  86/03/23ساعت 11:4  توسط   | 

سلام . من اووووووووووووومدم.

هر چند شاید واسه کسی مهم نباشه اما خوب خودم که خوشحالم که اومدم و برگشتم به بلاگشهر.

اوهوم .!!!!!!!۱حالا خوبتون شد؟بابا خوب یکی منو تحویل بگیره.

سفر خوبی بود. هر چند که قبلش چنان اعصابی ازم خورد شده بود که فکر می کردم نای رفتن ندارم. ولی از صبح که راه افتادیم سعی کردم بهم خوش بگذره.برای اینکه همه چیز رو تو این چند روزه از یاد ببرم. سعی می کردم با همه بگم و بخندم . دیگه فکر کنم از اینطرف بوم افتاده بودم. اولش شاید خودم هم احساس می کردم که الکی خوشم ولی فهمیدم که اینطوری جلوی حمله افکار بد و منفی رو می گیرم. پس سعی کردم  همین رفتارو ادامه بدم.

خدائیش همسفرهای پایه ای داشتیم. با اینکه سفر با تور هیچ تضمینی نداره که با چه آدمهایی دمخور میشی ولی از شانس خوب ما ،کل گروهی که توی اتوبوس ما بودند آدمهای اهل حالی بودند.

یک زوج نابینا  همراه ما بودند که خانومه صدای گرم و دلنشینی داشت.آنقدر این خانم سرزنده و شاد و اهل بگو بخند بود که باورم نمی شد آدمی که چنین نقص عضو از نظر من وحشتناکی داشت چطور می تونه انقدر شاد و سر حال باشه.اگر زمان رژیم قبلی بود صدای این خانوم در رده یکی از بهترین خواننده های ایران محسوب میشد. صدای صاف و بی خش.

یکی دیگه از همسفرهامون که شب آخر در کمال خوشوقتی فهمیدم یک زوج بلاگر هستند و من همیشه خواننده وبلاگشون بودم به همراه پسر گلشان که کلی هم بچه معروف هست با ما بودند.از اول سفر من مونده بودم این مامان و بابا چه صبری دارند و چه عشقی به این بچه که مدام از سر و کولشان بالا میرفت ولی اونها حتی یک اخم هم به این بچه نکردند.آخه خدا پیغمبری هم بخوای حساب کنی آدم دلش نمیاد به این بچه حتی یک اخم هم بکنه. خلاصه که من کلی ذوقمرگ شدم وقتی فهمیدم چه حسن تصادفی باعث شده که من این خانواده معروف بلاگشهر را از نزدیک ببینم.دوستای خوبی که کاشف به عمل اومد بابا ما همسایه دیوار به دیوار هم هستیم و خبر نداریم.

از همین جا به این همسایه های عزیزم سلام ویژه عرض می کنم .

بقیه اعضای تور هم دو تا آقای فیلمساز بودند.یک خانم مدیر عامل با دخترش. یک زوج پیر اما سرزنده که آقاهه دکتر چشم پزشک بود و خودش و خانمش جو انجمن خیریه محک که همراه دختر خواهر آقای دکتر که از هاوایی برای تعطیلات اومده بود سفر می کردند.

ما هم که البته گروه خودمان ۱۰ نفر بودیم.

یک زوج دیگه که بازاریاب تبلیغات چند تا روزنامه مهم بودند.

مامان زرگ ،پدربزرگ و عمه همون بچه معرف هم بودند که البته پدر بزرگ این بچه جان ما هم کلی خوش صدا بودند و کلی به ما حال دادند که در طول مسیر برامون با صدای گرمشون خواندند.

چند تا همسفر دیگه هم داشتیم که البته شغل و تخصص اونا رو یادم نیست.

از اول سفر هم گروه ما شروع کرد با تک تک اعضای شمال اتوبوس کل کل کردن . که کلی سر این قضیه خندیدم و با همین روش توانستیم اتوبوس رو ببریم هوا از خنده و شیطنت و ...

خلاصه که خیلی گذشت. و با همراهی همه اعضاء تور ساعتهای طولانی اتوبوس سواری و رفتن و رفتن ورفتن را اصلا حس نکردیم.

توی پست بعدی در مورد جاهایی که رفتیم یه کم توضیح میدم و  چند تا عکس هم میذارم اینجا.

 

+ نوشته شده در  86/03/19ساعت 16:8  توسط   | 

حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.تازگی نداره البته. خیلی وقته که اینطور شدم.ولی نمیدونم ایندفعه چرا اینقدر طولانی شده و این ح الت تموم نمی شه.

دیشب اینقدر گریه کردم که امروز چشمهام باز نمی شد. اینقدر هم رنگ و روم پریده که همه همکارم قیافشون شده بود یه علامت سئوال گنده. فقط طوری برخورد کردم که هیچکدوم به خودشون اجازه ندن ازم بپرسن. چون اگه می پرسیدن احتمالا اشکهام سرازیر میشد دوباره.ولی با این همه امروز احساس بهتری دارم.

از دست خودم .یک نفر دیگه و خدا ( شاید دارم کفر می گم ولی خوب راس می گم دیگه .آخه من دیگه به چه زبونی باید حرف بزنم تا زبون منو بفهمی؟)اینقدر عصبانیم که حد نداره ولی چه کار می تونم بکنم؟ هیچی باید لال مونی بگيرم و جوری برخورد کنم که همه فکر کنن من تو این عالم هیچ غمی ندارم.خوب لابد ندارم دیگه. فقط دل درد دارم که غصه بخورم و بریزم تو خودم. تو هم که خدایی و ما زورمون بهت نمی رسه. پس هیچی دیگه با هم حساب کتاب نداریم.یعنی نمی تونیم داشته باشیم. بنده غلط بکنم با شما وارد معامله بشم.هرجور راحتی.

حالا خیلی حالم خوب بود تو هم باید نور علی نورش می کردی دیگه . آخه مرض داری وقتی نمی تونی حرف بزنی زنگ میزنی .تازه وقتی من جوابتو نمی دم و می گم بعدا حرف میزنیم تازه شاکی هم میشی که چرا .آدم که نیستی .اصلا به من چه.تو مشکل داری . خودت حلش کن. مگه وقتی من مشکل دارم تو اصلا یک کلمه از من می پرسی که چطور می خوای حلش کنی. اصلا مگه برات مهمه؟ به غیر از خودت بقیه آدمها اصلا برات معنی دارن؟

 خودت میدونی و .....

من باید با تو چه کار کنم؟

+ نوشته شده در  86/03/13ساعت 15:16  توسط   | 

من درختي بودم

پاي تا سر همه سبز

همه سر سبز اميد

همه سرمست بهار

كه به هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

و به امداد سبك پويه نسيمي ناگاه ـــ

برگ برگم همه رامشگر صحرا بودند

بزم ما رنگين بود

***

در شبان مهتاب

در دل حجله ي دشت ـــ

بوسه ميزد به لبم دختر ماه

مست ميكرد مرا نغمه ي رود

موج ميزد بدلم شوق گناه

***

دختر پاك نسيم

پاي تا سر همه لطف

با تني عطر آگين ـــ

بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد

بند بندم همه شوق ـــ

برگ برگم همه شاد.

***

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

***

آن درختم،اما ــ

نيستم مست بهار

يا كه سر سبز اميد

ديگر اي دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

بزم ما رنگين نيست

***

ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه ــ

دشت تاريك مرا

همه جا خاموشي است

واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمي عشق؟

همه جا پائيز است

كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

سينه ام از غم بي عشقي و بي همنفسي لبريز است.

***

دختر پاك نسيمي كه هماغوشم بود

در دل دشت گريخت

برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ

دانه دانه همه ريخت

***

اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش

اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود

شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست

                                                                           <مهدی سهیلی>

كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو

در همه دشت،كجاست؟

+ نوشته شده در  86/03/12ساعت 18:3  توسط   | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

                                                                       <فروغ فرخزاد>

+ نوشته شده در  86/03/12ساعت 17:58  توسط   | 

 

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند

که اعتراض بر اســـــــرار عالم غــیب کند

کمال ســر محبت ببین نه نقــص گناه

که هر که بی هنر افتد نظر به عــیب کند

ز عطر حور بهشت آن نفس بر آيد بوی 

 که خاک میکده ما عــــــــــبیر جیـب کند

چنان زند ره اسلام غـمزه ســــــــاقی

که اجتناب ز صـــهبا مگر صــــــهیب کـند

کلید گنج سعادت قبول اهل دل است 

مباد کس که در این نکته شک و ریب کند

شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد

که چند سال به جان خدمت شــعیب کند

ز دیده خون بچکاند فسانه حافـــــــظ 

چو یاد وقت شـــــــباب و زمان شیب کند

+ نوشته شده در  86/03/10ساعت 10:36  توسط   | 

این اولین پست این وبلاگ است.

با عکس حافظیه شروع کردم.چون دلم بد جوری هوای شیرازو کرده.

می خوام یه تفال به حافظ بزنم ببینم برای اولین پست من چه شعری میاد.

امروز هوای تهرون بارونیه و من کلی با این حال خرابم گریه کردم.

اینجارو هم بواسطه اینکه بد جوری دلم گرفته بود ساختمش تا از این بعد اینجا محلی باشه برای نوشتن دلتنگیهام. خستگیهام شایدم گاهی اوقات شادیهام.اگه چنین چیزی کلا وجود داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  86/03/09ساعت 21:17  توسط   | 

 
+ نوشته شده در  86/03/09ساعت 15:44  توسط   |