بنجامین فرانکلین : " کسی که حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند , لیاقت آزادی را ندارد!! "
دكتر شریعتی: آزادی! در دامن اسارت می زاید، در زنجیر رشد ٬ می کند٬ از ستم تغذیه می کند٬ با غصب بیدار می شود!
عظمت صحنه هايي را كه به چشم ديدم را نمي توان با كلمات بيان كرد.
در برابر شكوه حركت زنان و مردان ايران زمين ،واژه ها بي مفهوم اند.
همان نسلي كه تا ديروز هم نسلهاي من با عتاب مي گفتند آخر شما براي چه انقلاب كرديد؟پدران و مادرانمان ،سينه سپر كرده بودند تا اشتباهشان را جبران كنند.اشتباهي كه نسل ما را سوزاند .
ما نسل سوخته،ما بچه هاي جنگ،زمان موشك باران هاي تهران را هم زندگي كرده ايم.ما نوجوانهاي دوره سازندگي،ما جوانهاي دوره گفتگوي تمدنها .اين روزها خيابان گرد شده ايم.ما بچه هاي خياباني شده ايم.و پدر و مادرهايمان هم به خيابان آمده اند.ما در خيابان مي مانيم .ما در خيابان كتك مي خوريم .باتوم مي خوريم.با موتور از روي پاهايمان رد مي شوند. روسري هاي سبزمان را از سرمان مي كشند.Paint ball هايشان را با تفنگ به سرمان شليك مي كنند.در خيابان فرياد مي زنيم كه آي * ما بچه هاي جنگيم، بجنگ تا بجنگيم* و ياد مي گيريم در خيابان چه كارها مي شود كرد و ما نمي دانستيم.اگر همه با هم باشيم.
ميشود تاريخ را دوباره و دوباره و دوباره تكرار كرد......
- صحنه هايي كه ديدم:
- بچه هايي كه با اتوبوس براي مراسم جلوي سفارت آمريكا برده بودند تا جلوي دوربين ها نشانشان دهند .بعد از اينكه مراسم دولتي تمام شده بود و با ماشن آنها را مي بردند سرهايشان را از پنجره بيرون آورده بودند و فرياد يا حسين،مير حسين و مرگ بر ديكتاتورشان همه بسيجي ها را گيج كرده بود كه با اينها كه تا الان داخل مراسم دولتي بودندچه كنند.
- صحنه ايكه مادرم براي محافظت از من خودش را سپر من كرده بود و آماج رگبار موتوري ها كه Paint ball به سمت جمعيت در خيابان مفتح شليك مي كردند و هر گلوله ساچمه اي كه مي خورد من فرياد مي كشيدم. و وقتي برگشتيم خانه به جاي ناله كردن مي گويد :كاش ميشد توي اون جمعيت خم شد و ساچمه ها را برداشت.يادگارهاي خوبي شمدند بعد از پيروزي.!!!!!!!
- صحنه اي كه يك مزدور در حال فيلمبرداري از مردم بود و وسط اتوبان مدرس كه به هفت تير ميرسد وسط اتوبان به تنهايي ايستاده بود و دو مرد شجاع يكباره فرياد كشيدند مزدور برو گمشو و او با چنان سرعتي به سمت ديگر اتوبان فرار كرد كه همه زدند زير خنده.
- صحنه اي كه يك مزدور موهاي پسري را كه لباس سبز پوشيده بود را گرفته بود و او را روي آسفالت مي كشيد و پسر در همين حال با يك دست لباس سبزش را گرفته بود و با دست ديگرش دستانش به علامت پيروزي بالا بود.بغض رهايم نمي كند.۶ ماه است كه بغض رهايم نمي كند.
- صحنه اي كه لباس شخصيها به خاطر اينكه پليس بزرگراه مردم را با رفتار خوب به سمت ديگر خيابان هدايت مي كرد،به يكي ديگر از لباس شخصيها با داد و فرياد مي گفت شماره ماشين پليس را بر دارد تا پليس را تنبيه كند كه چرا دارد با مردم حرف مي زند.!!!!!
- صحنه اي كه وقتي درگيري خيلي شديد شد و خيابان مفتح به صحنه جنگهاي خياباني فلسطين تبديل شده بود من و مامان كه ديگر توان ايستادن نداشتيم برگشتيم داخل ايستگاه متروي مفتح كه جلوي آن حداقل صد مزدور با تجهيزات كامل ايستاده بودند و ما كه از پله ها پايين مي رفتيم ،مردمي كه تازه رسيده بودند و از پله ها بالا مي رفتند مرگ بر ديكتاتور گويان بالا مي رفتند.
و اينگونه است كه *ما بي شماريم*
و اينگونه است كه وقت برگشتن با همه دردي كه از باتوم ها و زير دست و پا ماندن ها داري خوشحالي.و البته نگران آنهايي كه به زندان ميافتند امروز اما سربلندند تا هميشه تاريخ و....
و اينگونه است كه ما پيروزيم.
و اينگونه است كه همه اسكناسهاي ما با اين شعار ،زينت گرفته اند:
سبزيم كه از نسل بهاران هستيم
پاكيم كه از ديار باران هستيم
دور است زما تن به مظلت دادن
ما وارث خون سربداران هستيم.
و آقاي فرانكلين، اينگونه است كه ما لياقت آزادي را داريم.