تبليغاتX
دختر دی
عقاب فاتح قله های زندگی باش و مسافر صبور دشتهای بیکران آن

 

 

حق داری دلگير شوی!

 

وقتی پاسخی از من نمی رسد.

 

مرا ببخش دوست من

 

گاهی !! زندگی سخت می شود.

 

                                                     

                           "میلاد تهرانی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:55  توسط فرزانه | 

امروز صبح که توی ایستگاه منتظر سرویس اداره بودم يک دختر بچه 9-8 ساله با يک دسته گل زيبا از کنارم رد شد.
چند لحظه بعد دو دختر خانم دبیرستانی هر کدام با يک شاخه گل و یک جعبه که به زيبایی کادو پيچ شده بود رد شدند.يکدفعه یادم آمد که ای بابا امروز روز معلم است.
یادم به معلم ها،دبیرها و اساتید دوران تحصيلم افتاد و بعد به روزگار معلمی خودم.
چقدر وقتی بچه بودم از يک هفته مانده به روز معلم به مامانم غر می زدم که " پس کی میریم واسه معلم من کادو بخریم؟"و بعد روز معلم چقدر به معلم مان التماس می کردیم که خانم تو را به خدا کادوهایتان را باز کنید تا ما فضول ها ببنیم که بقیه چه کادویی خریده اند؟
دوره دبیرستان فقط برای بعضی دبیرهامان که یا خیلی مهربان بودند یا درسی را که ما دوست داشتيم تدريس می کردند یاخوب نمره می دادند کادو می خریدیم.
دوره دانشگاه برای هیچکدام از اساتیدم کادو نخریدم.
اما وقتی خودم معلم شدم فهمیدم کادوی های روز معلم هیچ نقشی در دوست داشتن شاگردانم نداشت. من همه آنها را با عشق دوست داشتم.
آن دو سال دوران معلمی بهترین دوران کاری من تا به حال بوده. هر چند از نظر حقوقی خیلی پایین بود ولی من هر روز با ذوق سر کلاس می رفتم.
روز اول کلاسم ، سر کلاس پسرها چون تا آن موقع معلم زن نداشتند رفتارشان خيلی جالب بود.من به عنوان معلم زبان و در ساعت فوق العاده معلم آنها بودم. برای اینکه سر کلاس راحت باشم. کفش ورزشی پوشده بودم. اولین لحظه ورود به کلاسم را داشته باشید در حالی که من هنوز فاصله در تا پشت ميزم را طی نکرده بودم.
- خانم معلم ورزشکاره!!!!!!
من با تعجب رویم را برگردانم به سمت صدا.
- آخه کفش ورزشی پوشیدید.
- خانم  میشه یه سئوال بپرسم؟
من که نمی خواستم توی اولین لحظه ورودم به کلاس جو را به ضرر خودم تغییر بدهم.گفتم:
- بپرس عزیزم.
- من پسر برادر محمد خانی هستم.کلاس ما همه فوتبالیند. و چون من اینجام همه پرسپولیسی ها همینجا توی این ردیف کلاس می نشینند. استقلالی ها آنطرف کلاس.(حالا خودش توی رديف اول،میز اول ،سر میز نشسته بود.)ولی حرف اول رو توی کلاس ما پرسپولیس می زنه. حالا شما پرسپولیسی هستید یا استقلالی؟
- من یه نگاهی به جمعیت کلاس انداختم و بعد گفتم پرسپولیسی ها همگی دستها بالا. دیدم. فقط دو نفر به عنوان استقلالی دستهاشون رو بردند بالا.
نمی خواستم بین بچه ها دو دستگی ايجاد بشه پس گفتم چون رنگ خون ام قرمزه ولی عاشق آبی آسمونم.پس من طرفدار تیم ملی ام.
- یه نگاهی به من انداخت و گفت ولی خطهای روی کفشتون قرمزه . خودتون که نگفتید ولی ما میدونیم شما پرسپولیسی هستید.و بدون مقدمه دم گرفت که بچه ها به خاطر خانم معلم  که پرسپولیسه بخونید:

- دودورو دودو دو،
بقیه:- پرسپولیس
- دودورو دودو دو،
بقیه:- پرسپولیس

من : ناک اوت شده و مبهوت .

یادتون بخیر.

- پی نوشت: این ماجرا به قبل از قضيه ای که برای محمد خانی اتفاق افتاد بر می گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:28  توسط فرزانه | 
 

به دعوت دختر همسایه عزيزم به این بازی وبلاگی جمله سازی دعوت شدم.

عزيزم ممنونم که من رو هم بازی داديد.

اين هم جمله من:

"مهربان باش،متوقع نباش، صبور باش."

قاعده این بازی اینجوریه"

۱- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید. ۲- به کسی که شما را دعوت کرده است ، در این پست لینک بدهید . ۳- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید .

حالا من هم این افراد رو به بازی دعوت میکنم.البته این بازی اجباری برای نیست. ما دعوت می کنیم. هرکس دلش خواست لبیک بگه.هر کس هم که اسمش اینجا به عنوان لینک نیامده  اگه

دلش خواست میتونه توی این بازی شرکت کنه.همه دعوتید.

چای دم نکشیده - لعنت خدا به من اگر- مهجادامشاسپندان- آلوچه خانم

 

پی نوشت:

برای ثبت در تاريخ : تولدت مبارک !!!!!!!!!!!!هزار تا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:0  توسط فرزانه | 

چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون ِ تلخ  ِ زنده به گوری !

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پشت ِ سمندی

گوئی

نو زین

که قرارش نيست.

و فاصله

تجربه ئی بی هوده است.

 

 بوی پيرهن ات،

اينجا

و اکنون.-

 

کوه ها در فاصله

سردند.

 

دست

در کوچه و بستر

حضور ِ مانوس ِ دست ِ تو را می جويد،

 

و به راه انديشيدن

ياس را

رَج مي زند.

 

بی نجوای انگشتان ات

فقط.-

و جهان از هر سلامی خالی ست.

 

" احمد شاملو"

 

 

پی نوشت:اولین بیانیه‌ی اعتراضی سال جدید را برای تحریف نام خلیج فارس توسط شرکت گوگل امضاء کنيد.شرکت گوگل اعلام کرده اگر تعداد امضا کنندگان این بیانيه اعتراضی به یک ميليون نفر برسد اسم خلیج عربی را که در کنار نام خلیج فارس در گوگل ارث آورده ،بر میدارد.

این خلیج همیشه خلیج "فارس" خواهد ماند.این را به همه دنیا ثابت کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط فرزانه | 

گفتگوهای درونی  هر کدام از ما با خودمان و با آدمی که توی  ذهنمان فکر ميکنيم بهترين رفيق و همدم و مونس ما هست بعضی وقتها حتی می تواند  به جر و بحث و دعوا بکشد.

خيلی مواقع پيش آمده که با خودم فکر کنم اين ،تنها من هستم که اينقدر گفتگوهايم با خودم و آدمی که توی خيال روبرويم نشسته زياد است. يا چون ذاتا خيلی آدم پر حرفی نيستم پس اينقدر صحبتهايم با خودم زياد است.

يا شايد چون خيلی ملاحظه اطرافيانم را می کنم و دلم نمی خواهد عزيزانم از من دلخور باشند مدام رعايت می کنم و به آنها چيزی نمی گويم و به همين خاطر حرفهايم توی دلم میماند و مجبورمی شوم آنها را با خودم مرور کنم.

نمی دانم دليلش چيست. ولی از يک چيز مطمئنم. وقتهايی که به شدت احساس تنهايی می کنم مقدار اين گفتگوهای درونی بيشتر مي شود.

فکر می کردم وقتی اين وبلاگ بر پا شود يک جای ديگر برای گفتن حرفهايم پيدا می شود اما وقتی به هزار و يک دليل اينجا هم نمی توانم حرفهايي که  ذهنم را مشغول می کند  بنويسم واقعا نمی دانم فايده داشتنش چيست.

اينها را گفتم که بگويم اين روزها خيلی حرفها هست که دلم می خواهد بگويم اما مثل هميشه در اين جور مواقع فقط ساکت شده ام.

و حرفهايی که نمی توانم اين جا يا هر جای ديگری به زبان آورم توی دلم آتشی بر پا کرده که با هيچ آبی آرام نمی گيرد.خوابهايم را آشفته کرده و آرامشی را که فکر می کردم !!!! دارم ؟؟را بر هم زده است.

اگر خيلی دير پست جديد می گذارم معنی اش اين نيست که " حرف تازه ای به خاطرم نمي رسد" بلکه نمي توانم اين ناگفتنی ها را بگويم .همين. "ورنه لال نيستم".

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:5  توسط فرزانه | 
و بالاخره روز سیزده بدر از راه رسید.صبح تا ظهر آفتاب جنگ تابید و تابید.

و ناهار جوجه کباب بود، در هوای مطبوع بهاری.جای همگی سبز.

و طبق معمول هر سال بعد ازظهر طوفان و خاک به پا شد.

و بعد از یک رگبار بهاری هوا به شدت مطبوع شد و جای همگی باز هم سبز خوردن آش رشته زیر باران بسیار چسبید.

و تلاش ۴ نفر برای بستن تاب و تاب خوردن بالاخره به نتیجه رسید و به جای همگی تاب خوردیم.دختر همسایه عزیزم والا کسی نبود  که ما را تاب بدهد به همین دلیل آخرش چنان سرگیجه ای گرفتم که  از دماغم در آمد.

توضیح اینکه این عکس قبل از پایان تاب انداختن گرفته شده و تلاش دسته جمعی ما برای انداختن تاب را نشان می دهد.از اینجا به بعد عکس موجود نمی باشد چون اینجانب در اثر پرخوری حالی برای گرفتن عکس نداشتم.ببخشید.دیگه عکسی در کار نیست.

پی نوشت: قابل توجه سعاد خانم :هیچ علاقه ای به سبزه گره زدن نداشتم و نزدم.

حرف در گوشی با رنگین کمان گلم: حالا مثلا هر سال که گره میزدیم چه اتفاقی افتاد که امسال دوباره همان کار را تکرار کنیم؟

در آخر چون از وسایل آتش بازی روز چهارشنبه سوری به موقع خودش استفاده نکرده بودیم. به مقدار زیادی آتش سوزاندیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط فرزانه | 

جاده چالوس- فروردين ۸۷

دریای چالوس-  فروردین ۸۷

نمک آبرود- ۲ فروردین ۸۷

نمک آبرود- فروردین ۸۷

بازار روز نوشهر

 نوشهر- حاشیه بازار روز

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد                            من نیز دل به باد دهم هر چه بادا باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط فرزانه | 
عید

ســــاقـــيا آمــدن عـــــید مــــــــــبارک بادت

وان مـــــواعـــــــید که کـــردی مرواد از یادت

در شـــــگفتم که در این مــــــدت ایام فراق

برگرفتی ز حریـــــــفان دل و دل مــــــیدادت

برسان بندگی دختر رز ،گــــو :   بـــــدر آی

که دم هــمت ما کـــــــــــرد ز بـــــــند آزادت

شادی مجلــــسیان در قدم و مقدم توست

جای غــــم باد هر آن دل که نخواهد شـادت

شکر ایزد که از این باد خزان رخنه نــیافـــت

بوســــتان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشـــــم بد دور کزان تفــرقه خوش باز آورد

طالــــــــــع نامور و دولــــت مـــــــــــادر زادت

حافظ از دست مده صحبت این کشتی نوح

و رنه طوفان حوادث ببـــــــرد بــنیــــــــــادت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط فرزانه | 

وقتی به یک دلیل کاملا مسخره عیدی که دلتون رو کلی براش صابون زده بوديد ديگه قرار نيست به دستتون برسه چه حالی پيدا مي کنيد؟

 

- حالا دليلش چيه؟ شرکت پست کالایی رو که قبلا جهت پست تحويل مي گرفته ديگه تحويل نمي گیره.

گند بزنن به این شانس؟ به اداره پست؟ به اين مملکت که هیچی اش شبیه آدميزاد نيست؟....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 17:47  توسط فرزانه | 
سوء ظن چیز خیلی بدیه.آدمو داغون می کنه. مخصوصا وقتی نسبت به عزیزانت دچار این حس میشی. می تونه یک روزه از پا درت بياره.

مثل امروز من.

فقط خدا رو شکر که پيش داوری که تو ذهنم شکل گرفته بود رو به زبون نیوردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:23  توسط فرزانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
حقيقت آدمها آن نیست که بر شما آشکار می کنند ،بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند،بنابراین اگر می خواهید آنها را بشناسید به آنچه می گویند گوش ندهید ،بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید.(جبران خلیل جبران)

پیوندهای روزانه
روزنامه شرق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
رویاهای گمشده
کلوچه مسقطی
باران
مهجاد
یک قوری حرف دم نکشیده
رنگین کمان
سرزمین رویایی
آلوچه خانوم
کسوف
مهار بیابان زایی
امشاسپندان
یکی بود...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان